مرتضى راوندى
257
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
نكند آنچه صوفيّه مىگويند كه در مشاهدات خود چيزها درمىيابند كه با معقولات ديگران تفاوت دارد درست باشد . شايد چنين باشد و شايد چنان . اين تخيّلات بر من هجوم كرد و پيوسته خاطرهها در نفس مىآمد كه دفع آنها به هيچطريق ممكن نبود . ديگر با عقل نمىتوانستم كار كرد زيرا اساس آن را واهى مىديدم ، بايستى ازين ورطه با دليل عقل نجات پيدا كنم و ناگزير دلايل خود را بايستى به اوّليّات برگردانم و به حكومت عقل قضاوت كنم امّا من در خود احكام عقل ترديد داشتم . بالجمله از همه سرمايهها دو چيز باقى بود يكى حسّ و ديگرى بديهيّات اوّليّه وقتى كه به اينها رسيدگى كردم ديدم عقدهء سخت است بر كيسهء تهى . بالاخره كيسه را خالى و خود را تهيدست يافتم و دستم از اطمينان به اين دو چيز هم كوتاه گشت . درنتيجه به درد بىدرمان سفسطه دچار گرديدم ، امّا به زبان نمىآوردم ، همگى « حال » بود نه قيلوقال . داخل وادى وحشتناك سوفسطايى شدم ، نزديك دو ماه در حالت سفسطه به سر بردم و اين درد را درمانى نمىيافتم تا آنكه به يارى خداوند از اين مرحله بيرون آمدم و دوباره به حال صحّت و اعتدال برگشتم يعنى ضروريّات عقلى مورد اطمينان و وثوقم گشت . . . » « 1 » تشابه افكار و انديشههاى غزالى با دكارت فرانسوى از آنچه گذشت دريافتيم كه غزالى حدود 6 قرن قبل از دكارت ( 1596 - 1650 ) معلوماتى را « علم » مىدانست كه به حكم عقل ، يقينى و مبرهن باشد و همانطور كه غزالى به ادلّه نقلى قانع نبود ، دكارت نيز فلسفه مدرسى ( يا اسكولاستيك ) را كه به گفته استاد « ارسطو » استناد مىجستند يكسو نهاد و بهدست فراموشى سپرد و مانند غزالى براى كشف حقيقت بنا را بر اين گذاشت كه در همهچيز شك كند تا مطمئن شود كه علمش تقليدى و عاريتى نيست .
--> ( 1 ) . غزالىنامه ، از ص 371 تا 377 . ( به اختصار )